|
بزرگي مي گفت:
جوان که بودم انديشه ي تغيير دنيا را در سر مي پروراندم، در ميانسالي دانستم که نمي توانم و تصميم به اصلاح کشورم گرفتم، سالياني گذشت و در اين تصميم هم توفيقي نيافتم و در صدد بهبودي شهرم برآمدم،
درپيري به خودآمدم که در اين کار نيز محصولي ندارم و از ساليان زندگي توشه اي نيندوخته ام!
در هنگامه اي که آفتاب عمرم کم فروغ گشته و انتظار غروب را مي کشيد سخت در اين انديشه بودم که اگر در جواني به خويشتن پرداخته و خود را ساخته بودم؛ مي توانستم جهاني را تحت تأثير قرار دهم...
|